عکس
alone...
تولدت مبارک افسون جونم
تولدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک
دیروز تولدت دوست گلم بود
ولی من وقت نکردم بهش زنگ بزنم
یعنی ناراحت شده؟
از همین جا بهت تبریک می گم پریا جون
تولدت مبارک
ببخشید دیگه مطلب نمیزارم
چون خیلی کار داشتم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
دوسسسسسسسسسسسسسسسستتووووووووووون دارم

سلام به همه ي دوستاي گلم
مخصوصا عسل و پريا جون
ميخوام از فرشته اي به شما بگم كه ميدونم الان ميون
اسمونا در حال پر زدن هستش
سلام عاطفه جان
خوبي خواهر گلم !!!
چه طوري عزيزم
دلم برات تنگ شده عاطفه جان
اخه چه قدر به انتظارت بشينم كه ميخواي بياي پيشم !!!
حالم از هر چي دنيا بهم ميخوره عاطي جوووووووووووووووووووووووووووووون
به خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم ديوووووووووووووووووووووووووووووونه ميشم
اينقد فكر ميكنم كه اعصابم خراب ميشه
اخه پارسال همين موقع پيش هم بوديم عاطي جان
فداي چشاي عسليت بشم عاطفه جان
چشات روشن عاطفه جان
مامانت فردا از كربلا ميادش ولي اينقد ناراحته كه حد نداره عزيزم
به مامانم زنگ زده بود ميگفت همه مادرا براي بچهاشون وسايل گرفتن ولي من چي اخه
اينقد گريه كرد عاطفه جان اگه بودي برات كلي وسايل مياورد عزيزم
قربون دل تنگت بشم عاطفه جان دلم تنگ صداته !!!
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
كممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممكم كن خدااااااااااااااااا
عاطفه جون دوباره شب شدش نترس دوست عزيزم
من هميشه باهاتم عاطفه جان
فردا حتما بهت سر ميزنم رو قبرت اب ميريزم برات گل رز ميارم فاتحه ميخونم
بخواب ارووووووووووووووووووووووم دوست عزيزم
خداحافظ عاطي جون
دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
تقدیم به آبجی گلم و عزیز از دست رفته اش. عاطفه جون.

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود . به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد . کشاورز براندازش کرد و گفت : پسر جان ، برو در آن قطعه زمين بايست . من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم ، اگر توانستي دم هر کدام از اين سه گاو را بگيري ، مي تواني با دخترم ازدواج کني .
مرد جوان در مرتع ، به انتظار اولين گاو ايستاد . در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد . فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي ، گزينه ي بهتري خواهد بود ، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود . دوباره در طويله باز شد . باورنکردني بود ! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود . با سُم به زمين مي کوبيد ، خرخر مي کرد و وقتي او را ديد ، آب دهانش جاري شد . گاو بعدي هر چيزي هم که باشد ، بايد از اين بهتر باشد . به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتي خارج شود .
براي بار سوم در طويله باز شد . لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد . اين ضعيف ترين ، کوچک ترين و لاغر ترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود . اين گاو ، براي مرد جوان بود ! در حالي که گاو نزديک مي شد ، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد . دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت ! ...
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه . بهره گيري از بعضي هاش ساده است ، بعضي هاش مشکل . اما زماني که بهشون اجازه مي ديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده) ، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن .
دوباره روسریم رو سرم کردم.همون موقع محمد از دم در داد زد:"خدافظ." و رفت بیرون من هم رفتم طبقه ی بالا. زنگ زدم، عمو رضا (شوهر خاله لادن) در رو باز کرد. سلام کردم و گفتم:" خاله هست؟"عمو رضا گفت که بیام تو بشینم. رفتم توی خونه. خاله لادن من رو دید و گفت:" سلام چیزی شده؟" فکر کنم به خاطر صورت ناراختم بود که این سوال رو پرسید.جواب دادم:" مامانم با شما کار داره. درباره ی بابامه." خاله سرش رو تکون داد که به این معنی بود که الآ آماده می شه. منیژه از اتاقش اومد بیرون، با من سلام کرد و از مامانش پرسید:" چی شده؟"
-" خاله ات کارم داره می رم پایین اگه تو هم می هوای بیا."
منیژه رفت تو اتاقش و چند دقیقه بعد با اون روسریی که بابای من روز تولدش بهش داده بود اومد بیرون. روسریش رو سرش کرد و به من گفت:" بیا گفشاتو بپوش الآن مامانم میاد." دوتامون گفسامون رو پامون کردیم. خاله هم اومد دم در چادرش رو سرش کرد و کفش هاشو پاش کرد و گفت:" بریم." ما رفتیم پایین. خاله زنگ در رو زد. مامان در رو باز کرد و با خاله و منیژه سلام کرد. ما رفتیم تو. خاله چادرش رو درآورد و روی صندلی نشست. من و منیژه هم رفتیم تو اتاق من و در را بستیم. منیژه از من پرسید:" چی شده؟ چرا تو و خاله ناراحتین؟" جواب دادم:" برادر بابات یادته؟"
-"عمو امید؟"
-" آره همون که شهید شد."
-" آره؟ چطور؟"
اشک از چشام سرازیر شد. گفتم:" بابای من هم رفت پیش عمو امید تو." منیژه رفت از توی حال برام دستمال آورد. اشکامو پاک کردم. منیژه گفت:" اشکاتو بذار برای عذادا.... یعنی وقتی که موقع اش بود. حالا موافقی درس بخونیم؟" من و منیژه هم سن بودیم و تو یه مدرسه درس می خوندیم. سرم رو به علامت بله تکون دادم. با هم درس خوندیم تا این که زنگ در خونمون رو زدن. من رفتم توی حال. خاله لادن در رو باز کرد.محمد، خاله لیلا و بچه های خاله لیلا اومده بودن یعنی مریم و ابراهیم. ابراهیم هم سن محمده و مریم یک سال از من و منیژه کوچک تره. همه سلام کردن. محمد و ابراهیم رفتن تو اتاق محمد. مریم هم با ما اومد تو اتاق من. مامان صدام کرد. بهم گفت:" برو برای خاله هات شربت درست کن بعد هم با مریم و منیژه برین پایین برای خودتون بستنی بخرین. پول رو میز تلفن هست." شربت درست کردم بعد هم با بچه ها رفتیم پایین تا بستنی بگیریم. دایی محمود داشت با عمو مهدی پاییم حرف می زد. دایی محمود هنوز درسش رو تمام نکرده بود و با مامان بزرگ و بابا بزرگ زندگی می کرد. سلام کردیم و رفتیم تو مغازه. وقتی برگشتیم دایی محمود به من گفت:" زهرا من و مهدی نمیاییم بالا. می خواییم بریم کار داریم. برو بالا بگو اگه محمد و ابراهیم میان سریع حاظر شن بیان پایین." گفتم:" باشه." و رفتیم بالا. بالا حرف های دایی محمود رو گفتم. محمد و ابراهیم هم آماده شدن، خدافظی کردن و رفتن. من نشستم روی مبل کنار در و منیژه و مریم هم رفتن تلویزیون نگاه کردن. روی مبل که نشسته بودم خوابم برد. فکر کنم نیم ساعت خوابیده بودم که مامان بیدارم کرد و گفت:" زهرا جان برو تو اتاق خودت بخواب عزیزم." رفتم روی تخت خودم خوابیدم. چند ساعت بعد با صدای گریه بیدار شدم. رفتم تو حال. همسایه رو به رویی، مامان بزرگ، دو تا از دوستای ماما و مهم تر از همه زهره توی حال بودن. زهره جواهر بزرگمه که تو اصفهان درس می خونه.صدای گریه، صدای گریه ی زهره و مامان بود. فکر کنم زهره همان موقع اومده بود چون در خونه باز بود و زهره و مامان هم داشتن دم در گریه می کردن. با این که دلم خیلی برای زهره تنگ شده بود ولی چون نمی خواستم گریه کنم از پشت جمعیت جوری که مامان، زهره و مامان بزرگ نبینن رفتم تو آشپز خونه.منیژه و مریم و خله لادن اون جا بودن. داشتن جلوا درست می کردن. صورتم رو شستم. ساعت هشت و ربع بود. دو ساعت خوابیده بودم. یواش یواش صدای گریه قطع شد. رفتم توی حال و اول با مامان بزرگ، دوستای مامان سلام کردم و همسایمون سلام کردم و بعد با زهره.زهره بغلم کرد و به غیر از گفتن:" سلام عزیزم." چیز دیگه ای نگفت. خاله لادن از توی آشپزخونه صدام کرد. رفتم توی آشپزخونه. خاله بهم گفت:" زهرا لباست خوبه یا می خوایی لباس مشکی بپوشی؟" گفتم:" می خوام لباس مشکی بپوشم ولی فقط شلوار و روسری مشکی دارم."
-"اگر بلیز مشکی بپوشی هم اشکالی نداره."
-" بلیز مشکی دو تا دارم. الآن می رم می پوشم."
وقتی داشتم لباسم رو عوض می کردم زنگ در رو زدن. لباسم رو که پوشیدم رفتم تو حال. محمد و ابراهیم بودن. تو دست ابراهیم چند تا لباس مشکی بود. محمد داشت حرف می زد:" دایی رفت برای مراسم ها چیزا رو آماده کنه." من رو که دید سرش رو به علامت سلام تکون داد و همون طور که من رو نگاه می کرد اشک تو چشاش جمع شد و گفت:" آرش گفت فردا چند تا از شهدا رو میارن تهران."
نمی خواستم غمگین باشه ولی خوب خوشگله.
با یه شکلات شروع شد!
من یه شکلات گذاشتم تو دستش... اونم یه شکلات گذاشت تو دست من... من بچه بودم... اونم بچه بود... سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا کرد... دید که منو میشناسه... خندیدم...
گفت "دوستیم؟"
گفتم "دوست دوست" ...
گفت "تا کجا؟"
گفتم "دوستی که تا نداره"
گفت "تا مرگ!"
خندیدم و گفتم "من که گفتم تا نداره"
گفت "باشه ، تا پس از مرگ!"
گفتم "نه ، نه ، نه، نه! تا نداره"
گفت "قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی پس از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
خندیدم و گفتم "تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" براش تا نمیذارم" ...
نگام کرد... نگاش کردم... باور نمی کرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی ما تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
...
گفت "بیا برا دوستی مون یه نشونه بذاریم"
گفتم "باشه ، تو بذار"
گفت "شکلات... هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من... باشه؟"
گفتم "باشه" ...
هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش... اونم یه شکلات تو دست من... باز همدیگه رو نگاه می کردیم... یعنی که دوستیم... دوست دوست... من تندی شکلاتم رو باز می کردم، میذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم... می گفت "شکمو! تو دوست شکموی منی!" ... و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ...
می گفتم "بخورش!" * ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه"
صندوقش پر از شکلات شده بود... هیچکدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرمها ، اون وقت چیکار می کنی؟"
گفت "مواظبشون هستم"
می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم" ...
و من شکلاتامو میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه، نه! تا نداره... دوستی که تا نداره" **
...
یک سال... دو سال... چار سال... هفت سال... ده سال... بیست سال شده... اون بزرگ شده... منم بزرگ شده م... من همه ی شکلاتام رو خورده م... اون همه ی شکلاتاش رو نگه داشته... اون اومده امشب تا خداحافظی کنه... میخواد بره... بره اون دور دورا... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من که میدونم میره و بر نمی گرده... یادش رفت شکلات به من بده... من که یادم نرفته... یه شکلات گذاشتم کف دستش... گفتم "این برای خوردنه" ... یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش... "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت" ...
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش... هر دوتا رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ی شکلاتام رو خوردم... اما اون هیچکدومشون رو نخورده... حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه؟
زری نعیمی
شاید بتوانم زمزمه ی درختان را بشنوم اما چه سود
و شاید بتوانم آواز آب را بشنوم اما برای چه
من تو را می خواهم و دیگر هیچ..
جنگلی در پیش است
جنگلی پر از زمزمه ی درختان
جنگلی پر از عطر گل ها
و جنگلی پر از آواز آبشار ها
من همه را دوست دارم
همه را
چون با نگریستن به آنان به یاد تو می افتم
کوهنوردی روزی در فصل زمستان به پیمودن کوهی یخی رفت. در حین پیمودن کوه، زمانی که در اواسط کوه قرار داشت تعادلش بهم خورد و از کوه رها شد. در حال سقوط طنابی را که همه کوهنوردان در زمان بالا رفتن از کوه به همراه دارند و به خود بسته اند گرفت. در هوا معلق بود. در حالی که هر لخظه ممکن بود رها شود فریاد زد: خدایا. به دادم برس. به من کمک کن تا از این جا رها شوم. خدا جواب داد: طناب را رهاکن.
- اگر این طناب را رها کنم به زمین می افتم و می میرم. من این کار را نمی کنم.
- من صلاح تو را می خواهم پش طناب را رها کن.
کوهنورد طناب را رها نکرد. روز بعد جنازه ی یخ زده ی کوهنورد را در یک متری زمین پیدا کردند.
آخرین آواز ها
من تو را
سپردم به خدا
اما دریغ از این که
تو مرا فراموش کردی
من هنوز منتظرم برگردی
اما تو چی...
نمی دونم از کجا شروع کنم. از وقتی که بابا رفت، از وقتی که جنگ شدت گرفت یا از وقتی که اون خبر وحشتناک رو شنیدم یا .... آره همین آخریش خوبه. اون روز مامان آش درست کرده بود و من رفته بودم طبقه ی بالا تا یه کاسه آش به خاله بدم. وقتی داشتم از پله ها پایین می آمدم آرش را دیدم که دستش نزدیک زنگ خونه ی ما بود. انگار می خواست زنگ بزنه اما دودل بود. فکر کنم صدای پام رو شنید که برگشت و من رو دید. از چشاش معلوم بود که گریه کرده بود اما چرا؟ بهش سلام کردم و پرسیدم:" با محمد کار دارین؟" آرش مِن مِن کنان گفت:" نه ... راستش ...الان محمد کجاست؟" گفتم:" کلاس ریاضی." عجیب بود برادر آرش و محمد هر دو توی یک کلاس ریاضی بودن و حتما آرش می دونست که محمد اون موقع کلاس ریاضی داره؛ پس چرا از من این سوالا رو می پرسید؟ آرش خدافظی کرد و رفت. نزدیک به یه طبقه پایین رفته بود. دستم رو دراز کردم که زنگ بزنم که آرش چند تا پله بالا آمد و پرسید:" چند وقته باباتون رفته جنگ؟" با خودم فکر کردم: چرا آرش این جوری شدا بود؟ این سوالا برای چی بود؟ ولی هیچ دلیلی پیدا نکردم. جواب آرش را دادم:" یک سال و نیم. چه طور مگه؟" آرش گفت:" هیچی.... خدافظ." زنگ خانه را زدم و رفتم تو. مامان پرسید:" آش رو که دادی؟" گفتم:" آره. خاله گفت کارتون داره، بعد از ظهر با منیژه میاد پایین. " مامان پرسید:" می خواین با هم بازی کنین یا درس بخونین؟"
-" درس می خونیم." یک دفعه یاد حرف های آرش افتادم. از مامان پرسیدم:" محمد کی میاد؟"
-" چند دقیقه دیگه."
-" دم در آرش را دیدم، با محمد کار نداشت ولی سراغ محمد را گرفت آخر سر هم پرسید چه قدره که بابا رفته جنگ."
-" خوب حالا شاید با محمد کار داشته."
-" نه با محمد کار نداشت. من خودم می دونم که با محمد کار نداشت. تازه از چشاش معلوم بود که گریه کرده بود."
-" بچه مگه تو فضولی؟ آرش با محمد کار داشت نه با تو."
رفتم توی اتاق و روسریم رو گذاشتم. از اتاقم که اومدم بیرون زنگ در خونه رو زدن. داد زدم:" من در را باز می کنم." چند قدم که جلو رفتم تلفن زنگ زد. مامان بدو بدو آمد و گوشی رو برداشت. این عادتش بود چون فکر می کرد شاید خبری از بابا باشه. در را باز کردم. محمد بود. حالش خوب نبود. معلوم بود خیلی خیلی ناراحته. سلام کرد. جوابش رو دادم و در رو بستم. محمد بدون اون که حرب دیگه ای بزنه رفت تو اتاقش و در رو بست. رفتم در اتاق محمد را زدم. محمد با چشمای گریون در رو باز کرد من هم از جایی که اخلاق برادرم رو می دونم نپرسیدم چرا گریه می کنه. گفتم:" محمد مگه بابای ما با بابای آرش با هم نرفتن جنگ؟" گفت:" آره." رفتم روی مبل نشستم. محمد هم دروباره رفت تو اتاثش و در را بست. مامان را نگاه کردم. اشک تو چشاش حلقه زد. گوشی رو قطع کرد و رفت دم در اتاق محمد و در زد. محمد در رو باز کرد. مامان پرسید:" بابای آرش بر نگشته؟" رفتم پشت سر مامان تا بشنوم چی به محمد می گه. محمد جواب مامان رو داد:" نه. خودش خبر بابا رو داد."
-" پس دلیل گریه کردنش این بود!"
-" شما از کجا می دونین؟"
-" زهرا رفته بود طبقه ی بالا. موقع برگشتن آرش رو دیده بود."
-" پس چرا آرش به شما نگفت؟"
-" مطمئنا نتونسته."
از مامان پرسیدم:" چی شده؟" مامان نگام کرد اما جوابم رو نداد و رفت توی آشپزخونه. از محمد پرسیدم:" بابای آرش چیزیش شده؟" محمد سرش رو انداخت پایین و رفت روبه روی در آشپزخونه و گفت:" آره. هم بابای آرش هم بابای ما." محمد رفت تو آشپزخونه. خودم انداختم رو مبل و درباره ی رفتار آرش دم در فکر کردم:" پس ناراحتی اش به خاطر باباش بود. ولی مگه باباش چش شده بود؟ چه اتفاقی برای بابا افتاده بود؟" توی همین فکر ها بودم که مامان صدام کرد. رفتم توی آشپزخونه. مامان . محمد داشتند حرف می زدند. محمد از مامان پرسید: "به خاله لادن هم بگم؟" مامان جواب داد:" نه. الآن زهرا می ره بالا خبر بده. تو فقط برو خونه ی خاله لیلا وبعد با اونا برو به مامان بزرگت خبر بده. یادت نره خودت خبر را نده. یا خاله لیلا یا آقا مهدی به مامان بزرگ بابابزرگت بگن." محمد از آشپزخونه رفت بیرون. مامان به من گفت:" زهرا جون. برو بالا به خاله ات بگو بیاد پایین کارش دارم. اگه می خوای بگو منیژه هم بیاره." پرسیدم:" مگه چی شده؟ امروز این جا چه خبره؟" مامان دستام و گرفت و گفت:" زهرا جان تو دیگه بزرگ شدی، باید بدونی چی شده. نباید یه همچین چیزی را تا حالا ازت مخفی می کردم." اشک تو چشمای مامان جمع شد یه حس بهم گفت چه اتفاقی افتاده. ناخداگاه گفتم :" بابا رفت؟" و اشکم سرازیر شد. مامان بغلم کرد که این کارش یعنی "آره".